غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

107

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

آن ديگرى خواست كه پيش او رود و او را نيز همان حال واقع شده من متحير گشته گفتم اى صاحب‌خانه از خداى تعالى و از تو عذر ميخواهم و اللّه كه من ندانستم كه حال چيست و بكجا ميآيم اكنون بخداى بازگشتم هرچند از اين گونه سخن گفتم به من ملتفت نشد لاجرم مراجعت نموده نزد معتضد رفتيم و كيفيت حال بازگفتيم گفت اين راز را پنهان داريد و الا بفرمايم كه شما را گردن زنند حكايت در شواهد النبوة از كشف الغمه مسطور استكه اسماعيل بن الحسن الهرقلى كه در حدود حله بود گفت كه بر فخذا يسر من ريشى پيدا شد كه همهء اطباء از تداواى آن عاجز آمدند و در هربهار آن ريش منشق گشته خون و ريم از آن بسيار ميرفت و الم آن عضو مرا مانع ارتكاب اشتغال ميگشت پس روزى از هرقله بحله رفته بمجلس رضى الدين على بن طاوس درآمدم و از آن مرض شكايت نمودم و سيد اطباء حله را طلبيده و ريش مرا بديشان نموده استعلاج فرمود گفتند اين قرحه بر زبر عرق اكحلست و علاج آن قطع است و قطع مستلزم خطر آنگاه رضى الدين گفت من ببغداد ميروم بايد كه با من بيائى شايد كه طبيبان آن بلده علاج اين مرض توانند كرد و من در صحبت آن جناب ببغداد رفته حكماء آنجا نيز از معالجهء آن عارضه اظهار عجز نمودند و من از اطباء نوميد گشته بمشهد روح‌افزاء سرمن‌راى رفتم و پس از طواف مراقد ائمه بسردابه درآمدم و از ايزد تعالى استعانت جسته از ائمه استمداد نمودم و چند روز در آنمنزل متبرك بسر برده بعضى از شبها بقيام گذرانيدم در آن اثنا روزى بكنار دجله شتافته غسل كردم و جامهء پاك پوشيدم و متوجه مشهد شريف گرديدم ديدم كه از آن جانب چهار سوار پيدا شدند شمشير بر ميان بسته و يكى از ايشان نيزهء در دست داشت و ديگرى فرجى در بر گمان بردم كه از شرفاء مشهدند و چون به من رسيدند سلام گفتند جواب دادم آن نيزه‌دار بر طرف دست راست فرجى دار بايستاد و دو كس ديگر بر جانب چپ وى قرار گرفتند پس آن فرجى پوش مرا گفت كه تو فردا بجاى خود پيش اهل خويش خواهى رفت گفتم آرى فرمود كه پيش آى كه ريش ترا به‌بينم پيشرفتم دست دراز كرد و ريش مرا بيفشرد چنانچه درد بسيار كرد و آن نيزه دار مرا گفت ( افلحت يا اسمعيل ) من متعجب شدم كه نام مرا چون دانست و گفتم ( افلحت و افلحتم انشاء اللّه تعالى ) و همان شخص مرا تنبيه كرد كه اين امام است پيش دويدم و او را در بر كشيدم و زانويشرا ببوسيدم پس روان شد و من نيز روان گشتم مرا گفت بازگرد گفتم من هرگز از تو جدا نخواهم شد بار ديگر گفت مراجعت نماى كه صلاح در آنست من همان جواب گفتم صاحب نيزه گفت شرم نميدارى كه امام دو نوبت تو را فرمود كه بازگرد و تو اطاعت ننمودى لاجرم بايستادم چون مقدارى راه رفت روى بازپس كرد و گفت چون ببغداد رسى ترا ابو جعفر يعنى مستنصر خليفه خواهد طلبيد زينهار كه از وى چيزى قبول نكنى و من چندان بايستادم كه ايشان از نظر من غايب گشتند بعد از آن بمشهد رفتم و از احوال سواران استفسار نمودم گفتند كه از شرفاء اين نواحى بودند من گفتم بلكه امام بود سؤال كردند كه امام صاحب نيزه بود يا صاحب فرجى گفتم صاحب فرجى گفتند ريش خود را